بديهه گوئی سعدی

              

         ((عاشورای حسينی برهمگان تسليت باد ))

       بترس از ستم کردن برکسی که بجز خدا ياوری ندارد !!

                                                              <<امام حسين ع>>

 

    موقعی که شيخ اجل سعدی در سنين جوانی بود وتازه لب به --

   شاعری گشوده بود ! در شيراز دونفر شاعر معروف هم بودند که

   تخلص يکی <خاقان> وديگری <فرزدق> بود .

   روزی سعدی غزلی گفته وبر آن دو نفر که لب خندق اطراف شهر

   شيراز زير درختان بعنوان تماشا نشسته بودند . عرضه کرد ! و از

   آنها خواست که نظريه خود را اظهار دارند .

   (در اين موقع فرزدق به رسم مشايخ صوفيه گريبان خود را چاک -

   زده وباز گذارده بود ! )  آنها پس شنيدن غزل گفتند که : غزل بدی

   نيست ! ولی برای تفريح ومطايبه گفتند که :  بهتر است هر کدام

   مصراعی بگوئيم اگر تو نيز از عهده پاسخ بر آمدی آنوقت می توانی

   در جرگه شاعران در آئی ! سعدی قبول کرد . از اين رو ابتدا فرزدق

   با اشاره به خندق گفت :  من آب وضو  ديگر ز خندق نکنم !

   خاقان به کنايه واشاره به سعدی گفت :

   من گوش دگر به حرف احمق نکنم !سعدی رو به خاقان کرد وگفت:

        نامردم اگر دفتر اشعار تو را           مانند گريبان فرزدق نکنم !

  

 

/ 52 نظر / 45 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سروش

سلام؛ چند صباحيست که وبلاگ زيبای شما يکی از محلات گشت و گذار من شده ؛ از خواندن مطالب نوشتار شما ارامش به من دست ميدهد ومن ناتوان از حتی يک نظرو وپيشنهاد ؛ اما اين بار جدا حيفم امد بدون گذاشتن پيام اين محل ارامبخش را ترک کنم ؛ براتون ارزوی شادکامی وسلامتی از خداوند منان خواهانم . اميد دارم ساليان سال از نوشته های شما استفاده کنم. واقعا مه نوشته هايتان زيبا وپرمحتوا هستند .اينيکی محشر بود . بدرود

ب . ر

سلام دوست من ، نظرت واسم ارزشمند بود و خوشحال میشم که از خوانندگان نوشته های شیرینت باشم . هم از نظر تو شاد شدم هم از پاسخ سعدی به آن دو ابلح .

سجاد

سلامم.....ممنون از لطفتون.....ولی فکر نميکنيد هميشه عاشق بودن يه کم کار دست ادم ميده!...بعد ميگن نکاه کن پسره عاشقه!!!!.....اما اگه از اون نظر فرموده باشيد ....خيلييی خوبه!....مرسی....موفق باشيد

سراب عشق

ميروم در قعر چاهي من سفر. تا نماند از من يوسف خبر.. من به عشق روشنايي مي روم.. من بدنبال رهايي ميروم.. من بدنبال رهايي ميروم. يوسفم بستم دگر بار سفر. يوسفم کنعان نميخواهم دگر. بر زليخايي دگر دل دلداده ام. از هواي عشق تو افتاده ام. از هواي عشق تو افتاده ام .. تو هنوز اندر غم و اندر خم يک کوچه اي.. من هزاران کوره راه و راه را طي کرده ام.. از حقيقت مي گريزي و زمن بيگانه اي. من بدنبال حقيقيت چاه را طي کرده ام.. آنقدر آسان نبود گر تو حقيقيت داشتي. عاشقي بودم من و ديوانه ام پنداشتي. يوسفم من عاقبت از عشق کنعان سوختم. زندگي دادم بسي تا درس عشق آموختم..

shayan 1094

سلام.افشای تحریف تاریخ توسط فردوسی

shayan 1094

سلام.افشای تحریف تاریخ توسط فردوسی

!!~webloge open~~!!

سلام دوست خوب و گرامی در مورد مسئله ای که گفته بودی خوشحال می شمکمک کنم اگه دوست داشتی ایمیل بزن یا تو مسنجر آف بذار همه اتفاقات اطراف ما محتاج هدفند و اهداف دوگونه اند يا با هدف خلقت يكي ميشوند يا مغلوب رود خروشان زندگي مي شوند. موفق باشی!

درویش

سلام دوست خوبم.وبلاگ زيبا و پر محتوايی داری مخصوصا پست آخر جالب بود .من آپم با شعر تازه از خودم.خوشحال ميشم سر بزنی.

سراب عشق

پس چون علم در سينه مؤمن تحقق يابد، ترس پديد آيد و چون خوف، درست آيد، گريز از غير خدا پيش آيد، و چون كسي بگريزد، نجات يابد و چون نور يقين بر قلب تابيدن گيرد، فضل الهي مشاهده شود و چون يقين در او رسوخ كند، اميد پديد آيد و چون شيريني اميد بچشد، در طلب آن شود.