يک داستان

 

                  (( من اگر نيکم اگر بد تو برو خود را باش ))

        اينبار به پيشنهاد يکی از دوستانم ميخواهم پستم را در قالب

        يک داستان تقديم کنم :

        روزی دو مرد خدا که زاهد وعابد بودند / در سفری مجبور به

        گذشتن از رودخانه ای شدند .  ناگهان زنی جوان وزيبا به آنها       

        رسيد و خواهش کرد که اورا در گذشتن از رودخانه کمک کنند

        يکی از آندو گفت : نه من مردی زاهد هستم و اگر به بدن تو

        دست بزنم ! گناه بزرگی مرتکب شده و بايد منتظر عقوبت  -

        الهی باشم !  اما ديگری گفت : من ترا کمک خواهم کرد .  

        سپس زن را بر پشت خود گرفت وبه آن طرف رودخانه هدايت

        کرد .  پس از طی مسيری تقريبا طولانی آن مرد عابد خداترس

        رو به دوستش کرد وگفت : راستی که تو گناه بزرگی مرتکب -

        شدی که آن زن را به آنطرف رودخانه بردی !  دوستش نگاهی

        عميق به او کرد و گفت : دوست عزيز  من همان زمان که  آن

        زن را به آنطرف رودخانه رساندم موضوع را فراموش کردم ! اما

        تو از آن زمان تا کنون فکر وذهنت را معطوف به اين گناه من  -

        کرده ای ! واز اين طريق عمق انديشه ات را در گير گناه ناکرده

        من نموده ای که بهتر بود رهايش ميکردی !!

/ 46 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماری

دلم بهونه ی تو رو می گیره ... آره .. بهونه ی تو ؛ که روز میلادته و بوی دل انگیز اون حرم و فضای آسمونیت همه جا رو پر می کنه. همیشه میگم خوش به حال کبوترای حرمت ... هر وقت اراده کنن , کنارت هستن . اما خوب؛ منم دلم رو روونه میکنم تا از این خیل عاشقانت عقب نمونم........ میلاد امام رضا (ع) مبارک ............

armaan

سلام..داستان فوق العاده آموزنده ای بود..اگر به اطرافمون نگاه کنيم اين افراد کم نيستند...به اميد فردای روشن برای من٬ تو و تمام مردم دنيا

علی

اولش گفتم یه عابد با ذوق پیدا شد / ولی بعدش معلوم شد باز هم اشتباه کرده ام!

محبت و زيبايی

سلام دوست خوبم! بسيار زيبا بود... آن يکی که به زن دست زده بود زن را همانجا رها کرده بود و آن ديگری که ادعای عفت و نجابت ميکرد به زن دست نزده هنوز در ذهنش زن را با خود داشت... اين نفس چه ها که بر سر ما انسانها نمي اورد؟؟!!... دلتان شاد و شاداب!

مجتبي.م

سلام: تازه های ادبی به روز شد. خوشحال میشم از حضورتون

سجاد

سلام عزيز......بابا اختيار داريد ما که همين جايييم!! ديگه چيکار کنيم ديگه تولده و مشغله مهمونيو مهموونا!!......خيلييی ممنون که به فکر ما هستيد و حضورتون باعث دلشادی و دلگرميه ما شد........داستانتونم که واقعيتييی بيش نيست خيلييی جالب بود....موفق شاد باشي

sina

سلام....ممنون که به وبلاگم اومدين....با تبادل لينک موافقين....مطلب زيبايی بود....موفق باشی....بازم منتظر حضور سبزتون هستم.

RazeGoleYas

به نام عشق ..سلام دوست عزیز ..نوشته زيباي بود مثل هميشه...من به روزم دوباره بعد از مدتها..منتظرم...آزاد و رها بودم در دام تو افتادم صیدم گه به صیادم کاشانه ی دل دادم ای صیاد نگهی به این صید نگون بخت بیانداز تا بفهمم که چرا دل به تو دادم

حكيمه (مسافر غريبه)

دوست من حکايت پرمغزی بود! نميدونم اگه اين داستان رو ميخواستيم تو يه جمله خلاصه کنيم چی بايد می گفتيم!!؟